تبليغاتX


××××رز××××

يه روز يه مردی به يه خانم پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش?
خانم سوار ميشه و راه ميفتن?
چند دقيقه بعد خانم پاهاش رو روي هم ميندازه و مرد زير چشمي يه نگاهي به پاي زن ميندازه?
خانم ميگه: آقا ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار? !
مرد قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و مرد موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي خانم تماس ميده?!
راهبه باز ميگه: آقا! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
مرد زير لب يه فحش ميده و بي خيال ميشه و خانم رو به مقصدش مي رسونه?
بعد مرد به کليسا می ره و سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن? کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!
نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي کارت از اطلاعات کافی کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 14 بهمن1388 و ساعت 19:49 |

يه روز مسئول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند?
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه?
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم?
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه .......
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ....
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه?
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه?
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 14 بهمن1388 و ساعت 19:43 |
قیامت بی حسین غوغا ندارد"شفاعت بی حسین معنا ندارد"حسینی باش كه در محشر نگویند"چرا پرونده ات امضاء ندارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آبروی حسین به كهكشان می ارزد ، یك موی حسین بر دو جهان می ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میكنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای وجودت عشق را معنای حسین عالمی یك قطره تو دریا حسین فرا رسیدن ماه محرم را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت می گم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه چیست محرم؟باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
السلام علیكم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیك یاامین الله فى ارض وحجته على عباده(یاصاحب الزمان آجرک الله)ماه محرم بر شما وعاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اردوی محرم به دلم خیمه به پا كرد
دل را حرم و بارگه خون خدا كرد
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 9 دی1387 و ساعت 17:17 |

عمرتون 100 شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شب های سرما

یادتون همیشه با ما

شب یلدا مبارک

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 21:16 |

بلندترین موی سر یک انسان، موی سر خانم Xie Qiuping اهل چین می‌باشد که هنگامی که در 8 می 2004 اندازی گیری شد درازی آن 5.627 متربود.

ادامه مطالب........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 12:29 |

امید کردستانی، نایب‌رئیس ارشد بخش فروش و عملکرد جهانی در شرکت اینترنتی گوگل است.
.......به ادامه مطالب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 12:20 |

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت..

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 12:15 |

خانمی ۳ پير مرد جلوی درب خانه اش ديد.

- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

+ اگر همسرتان خانه نيستند، می ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.

بعد از دعوت يکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شويم.

خانم پرسيد چرا؟

يکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکی موفقيت و ديگری عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمی بارونق شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان که به صحبت اين دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!

يکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت می کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنيم.

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 12:15 |
سلام من بالاخره اومدم   .   خواب نبودم کارم زیاد شده بود.  می دونم نظر نمی دید ولی امیدوارم مطالبم مفید باشه
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 12:12 |
مگس كش سوسك رو كشت، اما هيچ كس او را به خاطر سوء استفاده از اختياراتش محاكمه نكرد.
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 0:56 |
تاريخچه‌ تقلب از جايي شروع مي شود که «حسن کچل» براي نخستين بار به مکتب رفت. از بد ماجرا، همان روز امتحان ماهيانه‌ کودکان مکتب بود؛ ليک حسن، از روي تنبلي، چشمان چپش را بر روي ورقه‌ همزاد انداخت تا نکته اي بس ارزشمند از ورقه‌ فوق الذکر دشت کند.

اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري رقم زده شد. البته اين تقلب با روشهاي بسیار ابتدايي (در مقابل ترفند‌هاي کنوني) صورت گرفت؛ بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن خود را به بالاي ورقه‌ همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را کش رفت. از آن به بعد، تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد.

حال روشهايي از تقلب در امتحانات را برایتان بازگو می کنیم:

روشهاي نوشتاري:
1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش، ...
2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دانش آموز جلويی، ...
3- نوشتن روي دستمال كاغذي، پاکت نامه، ...
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در حفره هاي مختلفي از جمله بيني، دهن، فک پايين، دريچه آئورت، ...

روشهاي باکلاس!:
1- استفاده از ماشين حساب هاي مهندسي
2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس، ...

روشهاي بي كلاس!:
1- شیره مالیدن بر سر يکی از بچه درسخونها
2- خم کردن سر روي ورقه‌ طرف به صورت تابلو
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت 23:47 |

آب رادياتور ماشين بخور محتاج نامردان نباش!!!!!

 

                                                                                                         ادامه جملات در ادامه مطالب..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت 23:23 |

کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيکوست و نتيجه آن شد که مي بيني .طوطي هميشه در قفس کلاغ هميشه آزاد

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت 23:20 |
چيزهايی كه ترجيح ميدين روی تخت اتاق عمل موقع جراحی نشنوين:

*آخ! اشتباه بريدم!
*كسی ساعت مچی منو نديده؟!
*ديشب تا دير وقت مهمونی بودم. يادم نمياد هيچوقت تو عمرم انقدر مشروب خورده باشم!
*لعنتی! صفحهء 47 دستورالعمل جراحيم پاره شده!
*منظورت چيه كه بايد پای چپشو می بريديم؟!(مگه این آپاندیس نداشت)
*بهتره اين تيكه رو نگه داريم. ممكنه برای تشريح به درد بخوره!
*فورا" اون تيكه گوشت رو برگردون! سگ بد!
*صبر كن ببينم! اگه اين طحالشه ، پس اون چی بود؟!
*پرستار لطفا" اون چيزو به من بده. اون چيزه... همون چيزو ميگم... اون ماسماسكو!
*اوه! زود دوباره همهء بخيه ها رو باز كنين. يكی از پنس ها كمه!
*اگه فقط يادم ميومد كه اين كارو چه جوری هفتهء پيش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!
*ميدونی؟ پول خيلی هنگفتی ميشه توی تجارت كليه به جيب زد. اوه! اينجا رو! اين يارو يه كليه اضافه داره!
*ميشه قلبش رو يه مدت از تپيدن بندازی؟ تمركزم رو به هم ميزنه!
*می دونستی اين مريض خودشو يك ميليون دلار بيمهء عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد!
*يادته بخش تشريح می گفت حاضره 1000 دلار برای يه جسد تر و تميز بده؟!
*چی؟! منظورت چيه كه اينو واسه عمل تغيير جنسيت نيورده بودن؟!
*اين مريض بيچاره اگه اشتباه نكنم زن و بچه داشت. نه؟!
*پرستار نگاه كن ببين اين يارو برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده يا نه؟!

*خدای من! منظورت چيه كه ازش برای قبول مسووليت مرگ امضا نگرفتين؟!
*چيه؟ چرا اينطوری نگاه ميكنين؟! تا حالا نديدين يه دانشجو اينجا جراحی كنه؟!
*من نميدونم اين تيكه چيه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بستهء يخ!
*عجله كنين هر چی هست زود سر هم کنین. من نميخوام اين قسمت باغ مظفر رو از دست بدم!
*اين گاز خنده خيلی باحاله. ميشه يه كم ديگه شو امتحان كنم؟!
*پس بچه كو؟! مگه مريضو برای سزارين نيورده بودن؟! اينجا اتاق عمل شماره چنده؟!
*آتيش! آتيش! زود همه بدوين بيرون!اون مریض هم بزار همون جا بمونه بعدا عمل رو ادامه میدیم !!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت 13:46 |
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در  خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند  واو را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله  دارد ونیازی به عکسبرداری نیست"
پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند.    
پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!"  
پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم  نمیشناسد."      
پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم."
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت 13:42 |

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه اي از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستهاي او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا آمد: او از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!


اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بکوش زيرا آن شادي که ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد .

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت 13:41 |
براي ديدن جوك ها به ادامه مطالب برويد..........
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 11:8 |
هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس

 

نتیجه گیری زود پس از رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است

 

خموشی در برابر بدگویی از دوستان ، گونه ای دشمنی است

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 9:53 |

یه روز، وقتی هیزم شکن مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،

تبرش افتاد تو رودخونه.وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و

ازش پرسید:چرا گریه میکنی؟

هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟هیزم شکن جواب داد: " نه".

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه.

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید: که چرا گریه می کنی؟

" اوه فرشته، زنم افتاده توی آب "

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

هیزم شکن فریاد زد: " آره "

فرشته عصبانی شد و گفت: " تو تقلب کردی، این نامردیه ".

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من... منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز

 " نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم" آره" . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و منطقیه !!!

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت 12:46 |
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!
خنده داره؟ ...... تاسف آوره.
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 11:51 |